1 مرا ز غیبت خاقانی و خریش چه باک؟ چون او به نزد دل من کم از جوی سنجد
2 و گر برنجم ازو هم شگفت نیست از آنک که گُربه عطسه شیرست و شیر ازو رنجد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 روز بس خرم و موسم ز همه خوبترست عید فطرست که عالم همه پر زیب و فرست
2 باز در مهد شرف کوکبه عید رسید موکب عشرت و شادی و طرب بر اثرست
1 این نادره بین باز کز ایام بر آمد در باغ جهان شاخ حوادث ببر آمد
2 وین بلعجبی ها که برین مهره خاکی است از حقه گردون مشعبد بدر آمد
1 دل سپر بفگند چون درد ترا درمان نداشت عقل پی گم کرد چون گوی ترا میدان نداشت
2 صبر می زد لاف چون طوفان غم بالا گرفت عاجزی شد زانکه کشتی در خور طوفان نداشت
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به