1 برای او چه باشی اشک ریزان؟ که باشد دایم از مهرت گریزان
2 اگر یارت جفا جوید وفا کن چو با او بر نمیآیی، رها کن
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 گر وصل آن نگار میسر شود مرا از عمر باک نیست، که در سر شود مرا
2 تسخیر روی او به دعا میکند دلم تا آفتاب و ماه مسخر شود مرا
1 زخمی، که بر دل آید ، مرهم نباشد او را خامی که دل ندارد این غم نباشد او را
2 گفتی که: دل بدوده، من جان همی فرستم زیرا که با چنان رخ دل کم نباشد او را
1 چندان نظر تمام، که دل نقش او گرفت از وی نظر بدوز چو دل را فرو گرفت
2 بیرون رو، ای خیال پراکنده، از دلم از دیگری مگوی، که این خانه او گرفت
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به