1 ما را به دام عشق درافکند دیده باز باری نکردمی به کس این شوخ دیده باز
2 بیچاره دل ز دیده گرفتار میشود ای دیده چند گویمت آخر نظر مباز
3 دل خود برفت و جان برود نیز لامحال آنجا که از نظر نرود هیچ احتراز
4 آری چه دل چه سر که همه کاینات را مقدار نیست در نظر یار پاک باز
5 در عشق فتنه باشد و در عقل عافیت آری ولی کجا به حقیقت رسد مجاز
6 عیب و هنر یکی نشود پیش مدعی تا ننگرد به دیدهٔ محمود در ایاز
7 ما همچو حلقه بر درو خوش در حرم رقیب حیف است دست مردم کوته نظر دراز
8 گفتم که با فراق شکایت کنم ز وصل هرگز که کرد سینهٔ دشمن محلِّ راز
9 صد ساله از مطالعهٔ خلد خوشترست یک لحظه در مشاهدهٔ یار دل نواز
10 مشرق ز قبله باز ندانم که در خیال مستغرقم چه گونه به مسجد برم نماز
11 من خود به جان دوست که هرگز نخواستم از بینیاز حور و قصور و نعیم و ناز
12 پر کن قدح بده به نزاری که مست عشق از دوزخ ایمن است و ز فردوس بینیاز