1 ما از آن مستان که پنداری نِهایم لایقِ مستی و هشیاری نِهایم
2 از گرانبارانِ حملِ فطرتیم زان گرانجانان سرباری نِهایم
3 گو میامیزید با ما اهلِدل زان که ما در بندِ دلداری نِهایم
4 یار اگر بر در زند ما را رواست زان که شایستهی یاری نِهایم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 همت مجنون نکرد جز به حبیب التجا لاجرم اندر جهان نام ببرد از وفا
2 بوی عرق چین تو روح مرا هم چنانک پیرهن نور دل دیده ی یعقوب را
1 وقتی ز ما یاد آمدی هر هفته یی آن ماه را اکنون ملال خاطرش بر ما ببست آن راه را
2 بی جرم غیرت میکند ور نیز جرمی کرده ام هم چشم دارم کز کرم بردارد آن اکراه را
1 نظر از جانب ما کن زکات زندگانی را دلی ده باز ما را صدقة جان و جوانی را
2 به بوسی از سرم کردن توانی دفع صفرا را به بویی از دلم بردن توانی ناتوانی را
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به