1 تا گردش گردون فلک تابان است بس عاقل بی هنر که سرگردان است
2 تو غره مشو ز شادی ای گر داری در هر شادی هزار غم پنهان است
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 در کوی تو صد هزار صاحب هوس است تا خود، به وصال تو، که را دسترس است
2 آن کس که بیافت، دولتی یافت عظیم و آن کس که نیافت، داغ نایافت بس است
1 هر گه که دلم با غمت انباز شود صد در ز طرب بر رخ من باز شود
2 به زان نبود که جان فدای تو کنم تیهو چو فدای باز شود باز شود
1 یا رب ز قضا بر حذرم میداری وز حادثه ها بی خبرم میداری
2 هر چند ز من بیش بدی میبینی هر دم ز کرم نکوترم میداری
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به