1 به کیش ما پس از خلوت نشین لی مع الهی کسی حاشا که چون شاه ولایت بوالحسن باشد
2 بود با غیر در چشم بصیرت شاه مردان را همان فرقی که از شمشیرزن تا خشتزن باشد
1 فروغ بادهٔ لعلی برافروزد چو رنگش را نقاب از پرنیان گل سزد حسن فرنگش را
2 نگاه نازپرورد تو بر کهسار اگر افتد به چشم شوخی مژگان بود رگهای سنگش را
1 بیا از قید بیدردی دمی آزاد کن ما را ز درد ساغر غم ای محبت شاد کن ما را
2 نوشتم در وصیت نامهٔ طومار آه خود که صیدی را به خون غلطان چو بینی یاد کن ما را
1 در عشق دل چو مخزن اسرار شد مرا آئینه تجلی دیدار شد مرا
2 از بس نهان ز درد تو در گرد کلفتم رنگ شکسته رخنهٔ دیوار شد مرا