1 بر درگه وصل یار سرهنگانند بی سیمان را ز در برون می رانند
2 در صدر وصال او گرم ننشانند آخر دل خسته را ز من نستانند
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 روز بس خرم و موسم ز همه خوبترست عید فطرست که عالم همه پر زیب و فرست
2 باز در مهد شرف کوکبه عید رسید موکب عشرت و شادی و طرب بر اثرست
1 دل سپر بفگند چون درد ترا درمان نداشت عقل پی گم کرد چون گوی ترا میدان نداشت
2 صبر می زد لاف چون طوفان غم بالا گرفت عاجزی شد زانکه کشتی در خور طوفان نداشت
1 این نادره بین باز کز ایام بر آمد در باغ جهان شاخ حوادث ببر آمد
2 وین بلعجبی ها که برین مهره خاکی است از حقه گردون مشعبد بدر آمد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به