1 خورشید به تابش ضیایی گروست بیمار به تدبیر دوایی گروست
2 زاهد به شمار سبحهای در بند است عاشق به نگاه آشنایی گروست
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 هرگهم در دل خیال آن قد موزون نشست در جگر صد ناوک غیرت مرا افزون نشست
2 شب خیال قامتت از دیده تر میگذشت تا به گردن همچو شاخ ارغوان در خون نشست
1 کو سرانجامی که شب روشن کنم کاشانه را آورم شمع و بدست آرم دل پروانه را
2 بی لبت در پای گلبن بس که خالی ماندهاست میکند بلبل خیال آشیان پیمانه را
1 وعده وصل ار دهد، صبر تقاضا بس است فایده انتظار، ترک تمنا بس است
2 مرغ گرفتار را، حوصله باغ نیست برگ گلی در قفس، بهر تماشا بس است
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به