1 خاک آن بادم که از خاک درت بویی برد گرد آن خاکم که باد از کوی مه رویی برد
2 از هوا داری بجان جویم نسیم صبح را تا سلامی از من بیدل به دلجویی برد
3 چون زهر سویی نشانی میدهندش، میدهم خاک خود بر باد تا هر ذرهای سویی برد
4 با سر زلف مرا سربسته رازی هست ازان دم نمییارم زدن ترسم صبا بویی برد
5 بر سرت چندان پریشان جمع میبینم که گر بر فشانی عقد گیسو هر دلی مویی برد
6 تاب مویت نیست رویت راز پیشش دور کن حیف باشد نازنینی بار هندویی برد
دیدگاهها **