1 صافی جهان چو نیست می ساز به درد پشمینه بپوش چون همی باید مرد
2 از مرگ چه دشوار تر آن کز ره عجز حاجت به در همچو خودی باید برد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دلبری دارم که دل در بند زلف و خال اوست عاشقانش را شراب از جام مالامال اوست
2 فتنه آن چشم فتانم که از هر گوشه ای فتنه ای پر شیوه از دنباله دنبال اوست
1 روی تو چشم خیره کند آفتاب را موی تو خون کند جگر مشک ناب را
2 تا ماه در حجاب خجالت فرو رود از آفتاب چهره برافکن نقاب را
1 ما نیاریم که وصف تو کماهی بکنیم شکر الطاف تو ای لطف الهی بکنیم
2 عذر خواهی قدوم تو گر امکان باشد به دعای سحر و ورد پگاهی بکنیم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به