1 ذاکر حق که دل روشنت از بیداریست همدم صبح سحر خیز و خنک جان و تنت
2 گر تو در ذکری و فکری شده زانسان مشغول که دگر باد نیاید زمن و حال منت
3 من هم از فکر نیم خالی و از ذکر دمی گو بذکر توام و گاه بفکر دهنت
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 مست عشقم ز خرابات میارید مرا تا ابد بر در میخانه گذارید مرا
2 باده پاک روان پیش من آرید دمی آخر از پاکروان چند شمارید مرا
1 عاشقان دردش طلب دارم مرا همدرد کیست آنکه دارد در غم او جان غم پرورد کیست
2 ای که گرم و سرد عالم هر دو نیکو دیده ای گو یکی چون من به اشک گرم و آه سرد کیست
1 از تو یک ساعت جدایی خوش نمی آید مرا با دگر کس آشنایی خوش نمی آید مرا
2 گویی ام رو زین در وسلطان وقت و خویش باش بعد سلطانی گدایی خوش نمی آید مرا
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به