1 آن یکی دیوانهٔ یک گرده خواست گفت من بی برگم این کار خداست
2 مرد مجنون گفتش ای شوریده حال من خدا را آزمودم قحط سال
3 بود وقت غز ز هر سو مردهٔ و او نداد از بی نیازی گردهٔ
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 شیر در کار عشق مسکین است عشق را بین که با چه تمکین است
2 نکشد کس کمان عشق به زور عشق شاه همه سلاطین است
1 چنین نقلی درستست از پیمبر که حق گوید بشخصی روز محشر
2 که ای بنده بیا و نامه برخوان که تا چه کردهٔ عمری فراوان
1 تا گل از ابر آب حیوان یافت گرد خود صد هزار دستان یافت
2 زره ابر گشت پیکان باز جوشن آب زخم پیکان یافت
1 ترا در علم معنی راه دادند بدستت پنجهٔ الله دادند
2 ترا از شیر رحمت پروریدند براه چرخ قدرت آوریدند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به