1 آن یکی دیوانهٔ یک گرده خواست گفت من بی برگم این کار خداست
2 مرد مجنون گفتش ای شوریده حال من خدا را آزمودم قحط سال
3 بود وقت غز ز هر سو مردهٔ و او نداد از بی نیازی گردهٔ
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 بر درد تو دل از آن نهادم کان درد برای جان نهادم
2 از مال جهانم نیم جان بود با درد تو در میان نهادم
1 روی تو شمع آفتاب بس است موی تو عطر مشک ناب بس است
2 چند پیکار آفتاب کشم قبلهٔ رویت آفتاب بس است
1 گفت بوسعد آن امام ارنبی مجلسی میگفت از قول نبی
2 ره زده از در درآمد قافله ترک کرده حج دلی پر مشغله
1 ترا در علم معنی راه دادند بدستت پنجهٔ الله دادند
2 ترا از شیر رحمت پروریدند براه چرخ قدرت آوریدند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به