1 شب هجران که پایانش نباشد بود دردی که درمانش نباشد
2 سری کاو از هوای عشق خالیست یقین دانم که سامانش نباشد
3 مباد آن کس که در شبهای هجران که بر دل هیچ فرمانش نباشد
4 کجا یابی کسی بر درد هجران که دستی بر گریبانش نباشد
5 هر آن کاو یافت مشکل روز وصلش بلای هجر آسانش نباشد
6 مبر بیهوده رنجی در پی او که قول و عهد و پیمانش نباشد
دیدگاهها **