1 شاهی که به نعلین رخ مه آراست گشت از قدمش پشت کج گردون راست
2 بر حسن مه چارده انگشت نهاد مه را بشکست وز آن شب انگشت نماست
1 مگسوار از سر خوان وصال خود مران ما را نه مهمان توام آخر بخوان روزی بخوان ما را
2 کنار از ما چه میجویی میان بگشاد می، بنشین به اقبالت مگر کاری برآید زین میان ما را
1 ناتوان چشم توام گرچه به زنهار آورد ناتوان دردسری بر سر بیمار آورد
2 چشم مخمور تو را یک نظر از گوشه خویش مست و سودا زدهام بر در خمار آورد
1 این چه داغی است که از عشق تو بر جان من است وین چه دردی است که سرمایه درمان من است
2 زلف و رخسار تو کفر آمد و ایمان، با هم آن چه کفری است که سرمایه ایمان من است؟