1 دل از سر کوی یار برخاسته به زان آینه، این غبار برخاسته به
2 قدسی چو به خاک راه یکسان شده است چون گرد ازین دیار برخاسته به
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 در راه تا رود ز من آن نازنین جدا دستش جدا عنان کشد و آستین جدا
2 چون بر نشان پای تو مالم رح نیاز نتوان چو سایه کرد مرا از زمین جدا
1 سیری نپذیرد از هوس نفس دلیر عشق است به طعمهای رضامند چو شیر
2 افتد هوس از کار و تسلی نشود طفل از بازی مانده توان یافت، نه سیر
1 لذت شادی نداند جان چو با غم خو گرفت دشمن عیدست هر دل کو به ماتم خو گرفت
2 دایم از جام بلا زهر هلاهل میکشد کی لب عاشق به آب خضر و زمزم خو گرفت؟
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به