1 یار با هرکسی سری دارد سر به پیوند من فرو نارد
2 این چنین شرط دوستی باشد که بخواند به لطف و بگذارد
3 دل و جانم به لابه بستاند پس به دست فراق بسپارد
4 ناز بسیار میکند لیکن نیک بنگر که جای آن دارد
5 جان همی خواهد و کرا نکند که به جانی ز من بیازارد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دل بیتو به صدهزار زاریست جان در کف صدهزار خواریست
2 در عشق تو ز اشک دیده دل را الحق ز هزار گونه یاریست
1 عشق ترا خرد نباید شمرد عشق بزرگان نبود کار خرد
2 بار تو هرکس نتواند کشید خار تو هر پای نیارد سپرد
1 دردا و دریغا که دل از دست بدادم واندر غم و اندیشه و تیمار فتادم
2 آبی که مرا نزد بزرگان جهان بود خوش خوش همه بر باد غم عشق تو دادم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به