باستان (آغاز و همواره) و همه گاه امید بر یزدان دار و دوست آن گیر که ترا سودمندتر بود. ,
2 امیدت به دادار دارنده بند گزین دوستی کت بود سودمند
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 سحابی قیرگون برشد ز دریا که قیراندود شد زو روی دنیا
2 خلیج فارس گفتی کز مغاکی به دوزخ رخنه کرد و ریخت آنجا
1 ز میغ اندر جهد هزمان درخشا شود میغ از درخشیدنش رخشا
2 کجا طفلی کشد با دست لرزان خطی زرین، بدان ماند درخشا
1 امروز روز عزت دیهیم و افسر است عصری بلند پایه و عهدی منور است
2 جاه و جلال گم شده در پیشگاه ملک بر سینه دست طاعت و بر آستان سر است
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به