1 آنرا که نه دانش و نه عرفان باشد حاشا که ز معصیت گریزان باشد
2 از جرم و گنه بیخبران را چه گریز کجکج رفتن لازم مستان باشد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 مرهم نکند فایده داغ دل ما را یارب برسان چشم و چراغ دل ما را
2 انداختهاش از کف و گم کرده بگیرید از دلبر ما نیز سراغ دل ما را
1 تا کی به ما نشینی بیگانهوار یارا آخر تفقدی کن یاران آشنا را
2 جانم فدای آن دم کز بعد انتظاری باز آید آشنایی بنوازد آشنا را
1 لب شیرین تو شیرینتر از آن ساختهاند که توان گفتنش از شیره جان ساختهاند
2 کردهاند از غمت آنان جگرم خون ایگل که ترا لاله رخ و غنچه دهان ساختهاند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به