1 آن یکی دیوانهٔ پرسید راز کای فلان حق را شناسی بی مجاز
2 گفت چون نشناسمش صد باره من زانک ازو گشتم چنین آواره من
3 هم ز شهر و هم زخویشان دور کرد دل زمن برد و مرا مهجور کرد
4 روز و شب در دست دارد دامنم جمله من او را شناسم تا منم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 بر درد تو دل از آن نهادم کان درد برای جان نهادم
2 از مال جهانم نیم جان بود با درد تو در میان نهادم
1 روی تو شمع آفتاب بس است موی تو عطر مشک ناب بس است
2 چند پیکار آفتاب کشم قبلهٔ رویت آفتاب بس است
1 گفت بوسعد آن امام ارنبی مجلسی میگفت از قول نبی
2 ره زده از در درآمد قافله ترک کرده حج دلی پر مشغله
1 ترا در علم معنی راه دادند بدستت پنجهٔ الله دادند
2 ترا از شیر رحمت پروریدند براه چرخ قدرت آوریدند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به