1 آن غنچه که نشکفد به گلشن لب ماست کامی که روا می نشود مطلب ماست
2 در عشق دو چیز است که پایانش نیست اول سر زلف یار و آخر شب ماست
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 سخن صریح سراییم، عشق پنهان را به خون دیده طرازیم، لوح دیوان را
2 به دین و دل چه عجب شیخ شهر اگر نازد ندیده یک نظر، آن چشم نامسلمان را
1 گردی ز آستان تو یا مبدء النعم چشم امیدوار مرا منتهی الرّجا
2 سر کی فرود آیدم، الا به طوق تو؟ لالای کمترین توام، خالص الولا
1 تا دیده ز دل، نیم قدم ره به میان است از پرده برآ، چشم جهانی نگران است
2 محروم مهل دیدهٔ امّید جهان را ای آنکه حریمت دل روشن گهران است
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به