1 از بس که دلم بسوخت زین کاردرشت روزی صد ره به دست خود خود را کشت
2 جامی دو، می مغانه خواه از زردشت تا باز کنم قبای آدم از پشت
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 حسن تو رونق جهان بشکست عشق روی تو پشت جان بشکست
2 هر سپاهی که عقل میآراست غمزهٔ تو به یک زمان بشکست
1 یک روایت خوب از من گوش کن جام از ساقی کوثر نوش کن
2 نقل دارم از ثقات با صفا آنکه روزی حضرت خیرالوری
1 عیسی مریم بغاری رفته بود در میان غار مردی خفته بود
2 گفت برخیز ای ز عالم بی خبر کار کن تا توشهٔ یابی مگر
1 ترا در علم معنی راه دادند بدستت پنجهٔ الله دادند
2 ترا از شیر رحمت پروریدند براه چرخ قدرت آوریدند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به