1 (تا) آتش فقر بر تو داغی ننهد در خانه باطنت چراغی ننهد
2 تا هستی ات از دماغ بیرون نکنی مرغ طلبت قدم به باغی ننهد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 مطلع انوار زلفت مسکن جان و دل است «رب انزلنی » بیان آن مبارک منزل است
2 گرچه دل در زلف خوبان بستن از دیوانگی است عاشقی کو دل در آن زنجیر بندد عاقل است
1 از تو خوبی طمع مهر و وفا نتوان کرد گله با وصل گل از خار جفا نتوان کرد
2 کرده ام قیمت یک موی تو را هر دو جهان گرچه او را به چنان تحفه بها نتوان کرد
1 سی و دو خط رخت گنج ترا افتتاح ظلمت زلف تو شب، نور جمالت صباح
2 جان و جهان می دهم وصل ترا می خرم بین که چه بیع و شری دید ضمیرم صلاح
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به