1 از آن زمان که من آن روی چون قمر دیدم دل ضعیف خود از عشق بی خبر دیدم
2 حلاوتی که در آن چهره نگارین است قسم به جان تو در ماه و خور اگر دیدم
3 ز خون دل رقمی از سرشک چون سیماب ز درد عشق تو جانا به روی زر دیدم
4 قرار نیست مرا چون دو زلف از رخ تو به جان دوست از آن دم که یک نظر دیدم
5 کسی ندید مگر مرگ خویشتن به دو چشم بیا که روز فراقت به چشم و سر دیدم
6 به کوه و دشت همی گشتم از فراق رخت ز اشک دیده ی ما آب تا کمر دیدم
7 دگر ز کوی تو ما را سفر نخواهد بود از آن بلا که ز بالات در سفر دیدم
8 جهان و هرچه در او هست سر به سر دانی نبود همّتم ای دوست مختصر دیدم
9 از این سبب که نظر کردم از سر تحقیق جهان و کار جهان جمله در گذر دیدم
دیدگاهها **