1 قاآنیا زگفتهٔ بیهوده لب ببند کاینقیلوقالمحضخیالستوصرف وهم
2 آن بینشان که ملک دو عالم ازآن اوست بیرون بود ز حیز فکر و جهان فهم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 شب گذشته که آفاق را ظلام گرفت ز تاب مهر زمین رنگ سیم خام گرفت
2 شب سیاه چو دزدان ز تاب ماهکمند به کف نهاد و همی راه کوی و بام گرفت
1 هرکرا دل سپیدکار بود با سیه طرگانش یار بود
2 شود از قیدکفر و دین آزاد بسته هر دل به زلف یار بود
1 ساقی امشب می پیاپی ده که من بر جای آب نذر کردستم کزین پس می ننوشم جز شراب
2 منت ایزد را که شه رست از قضای آسمان ور نه در معمورهٔ هستی فتادی انقلاب
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به