1 مردمان با یکدیگر دائم نزاعی میکنند از برای آنک دارند از دگر کس عاریت
2 من ندارم با کسی در سر نزاع از بهر آنک بی گمان داند که باید داد وا پس عاریت
3 گر پلاسی باشدم بیزحمت و تشویش خلق عارم آید ز آنکه پوشم در بر اطلس عاریت
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ای کرده روز را ز شب قیرگون نقاب یعنی فکنده سایه سنبل بر آفتاب
2 دانی عرق چگونه بود بر عذار او چون بر صحیفه گل تر قطره گلاب
1 ای کرمت نظم داده کار جهانرا والی اقلیم جسم ساخته جانرا
2 داده شتاب و درنگ از ره حکمت قدرت تو هیأت زمین و زمانرا
1 الوداع ایدل که ما زینجا سفر خواهیم کرد منزل اصلی خود جای دگر خواهیم کرد
2 هست دنیا در حقیقت رود عقبی را پلی ما مسافر بیگمان زین پل گذر خواهیم کرد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به