1 بگذشت پریر باز به سر لاله و درد دی خاک چمن سنبل تر بار آورد
2 امروز خور آب شادمانی زیراک فردا همی آتش غم باید خورد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ای تُنگ شکر چون دهن تنگت نی رخسارهٔ گل چون رخ گلرنگت نی
2 از تیر مژه این دل صد پارهٔ من میدوز و ز پاره دوختن ننگت نی
1 از بس که کند زلف تو با روی تو ناز بیم است که از رشک کنم کفر آغاز
2 من بندهٔ بادی شوم ای شمع طراز کو زلف تو را ز روی بر دارد باز
1 ایام بر آن است که تا بتواند یک روز مرا به کام دل ننشاند
2 عهدی دارد فلک که تا گرد جهان خود میگردد مرا همی گرداند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به