1 هیچ دانی که جهان در سر و کارت کردم جان اگر در سر و کارت نکنم نامردم
2 چه نکردی ز جفا بر دل بیچاره ی من در غم عشق تو بس خون جگرها خوردم
3 چه ستمها که برین خسته دل ما کردی چه جفاها که من از بار فراقت بردم
4 در فراق رخ چون ماه تو ای جان و جهان ای بسا خون که من از دیده ی جان بفشردم
5 گرچه جفتست به عیش و طرب آن دلبر من من ز خواب و خور و شادی دو عالم فردم
6 دردم از حد بگذشت و نکنی هیچ دوا صبر تا کی بتوان کرد نگارا در دم
7 تا به کی حال جهان از تو نهان بتوان داشت سالها با غم تو صبر و تحمّل کردم
دیدگاهها **