-
لایک
-
ذخیره
- سوالات متداول
- شاعر
- عکس نوشته
- ثبت کامنت
- دیگر شعرها
1 نگارا از سر کویت گذر کردن توان؟ نتوان به خوبی در همه عالم نظر کردن توان؟ نتوان
2 چو آمد در دل و دیده خیالت آشنا بنشست ز ملک خویش سلطان را بدر کردن توان؟ نتوان
3 مرا این دوستی با تو قضای آسمانی بود قضای آسمانی را دگر کردن توان؟ نتوان
4 چو با ابروی تو چشمم به پنهانی سخن گوید از آن معنی رقیبان را خبر کردن توان؟ نتوان
5 چو چشم مست خونریزت ز مژگان ناوک اندازد بجز جان پیش تیر تو سپر کردن توان؟ نتوان
6 گرفتم خود که بگریزم ز دام زلف دلگیرت ز تیر غمزهٔ مستت حذر کردن توان؟ نتوان
7 نگویی چشم مستت را، که خون من همی ریزد ز خون بیگناه او را حذر کردن توان؟ نتوان
8 بگو با غمزهٔ شوخت، که رسوای جهانم کرد: به پیران سر عراقی را سمر کردن توان؟ نتوان