1 مرا جان سوخت از غم ترا دامن نمیسوزد مرا دل خون شد و یک دم دلت بر من نمیسوزد
2 ز آه آتشین من که تابش خرمن مه سوخت جوی در تو نمیگیرد ترا دامن نمیسوزد
3 عجب حالی گر از دردم تن خارا نمینالد بود نادر گر از دردم دل آهن نمیسوزد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 نه چو رخت ماه سخنگو بود نه چو قدت سرو سمن بو بود
2 سرو بنا از بر چشمم مرو سرو همان به که بر جو بود
1 شب وداع چو برداشتن طریق صواب به عزم بندگی صاحب سپهر جناب
2 از آفتاب سپهرم نبود خالی چشم وز آفتاب زمینم بماند دیده پر آب
1 خبر دهید مرا کآن پسر خبر دارد که کار من زغمش روی در خطر دارد
2 خبر ندارم در عشق او ز کار جهان ولی جهان ز من و کار من خبر دارد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به