1 خون دل من بتم بصد ناز خورد مانند پیاله یی کز آغاز خورد
2 جانم چو پیاله بر لب آمد بامید باشد که دمی لبش بمن باز خورد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 رخ خوبت به قمر می ماند ذوق لعلت به شکر می ماند
2 عقل با این همه دانایی خویش چون ترا بیند در می ماند
1 کسی که دل به سر زلف یار در بندد بروی عقل در اختیار در بندد
2 چو خلوتی طلبد دیده باخیال رخش به آب دیده همه رهگذار در بندد
1 تا که برگرد سبزه لاله برست در گمان می فتد که چون رخ تست
2 نام روی تو می برد لاله زان دهان را بمشک و باده بشست
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به