1 دلم همچون سر زلفست در هم که در عالم ندارم هیچ همدم
2 ندارم هیچ غمخواری و یاری به درد روز هجرانت بجز غم
3 ببین کاحوال این بی دل چه باشد که غیر از غم ندارد هیچ محرم
4 مدام از دیده و دل ساقی دور بگو چندم دهی جام دمادم
5 به تیغ هجر خستی خاطرم را ز وصلت بر دلم نه زود مرهم
6 بجز لطفت نگارینا تو دانی ندارم هیچ دلسوزی به عالم
7 چرا کردی بدین غایت خدا را ز تاب بار هجران پشت ما خم
8 به بستان با سهی سرو آب می گفت مبادا از سر ما سایه ات کم
9 نه من کردم به عالم عشق بازی گناه اول ز حوّا بود و آدم
دیدگاهها **