1 گلروی من از غرور در ورد آویخت با سرو سهی و یاسمن مهر آمیخت
2 خورشید رخش چو بر گل انداخت نظر بیچاره ز تاب روش فی الحال بریخت
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دردمندم از لب لعلت بده درمان ما کز رخ چون خورفکندی آتشی در جان ما
2 در دلم دردیست درمانش نمی دانم ز وصل خود نمی آید به سر این درد بی درمان ما
1 مرا به دولت وصل تو گر رساند بخت زهی سعادت و اقبال و این تواند بخت
2 اگر کنی نظری سوی بنده از سر لطف به تخت شادی و کام دلم نشاند بخت
1 ای رخت آیینه ی لطف خدا زلف تو دلبند و لعلت دلگشا
2 پادشاه ملک حسنی از کرم رحمتی کن بر گدا ای پادشا
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به