1 مصطفی گفت آدمیزاده که به خوردن حریص افتاده
2 باشدش چند لقمگک کافی که به ابقای او بود وافی
3 قامت او ازان بماند راست بهر طاعت به پا تواند خاست
4 لقمه را اولا مصغر کرد بعد ازان جمع قلتش آورد
5 یعنی آندم که لقمه بندی کار خرد باید به قدر و کم به شمار
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ای صفت خاص تو واجب به ذات بسته به تو سلسله ممکنات
2 گر نرسد قافله بر قافله فیض تو در هم درد این سلسله
1 ای به شکر خواب سحر داده هوش خیز که برخاست ز مرغان خروش
2 مرغ سحر زنده و تو مرده ای او ز نوا گرم و تو افسرده ای
1 از شه یونان حکیم تیزهوش کرد چون افسانه فرزند گوش
2 گفت شاها هر که او شهوت نراند در غم محرومی از فرزند ماند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به