1 افتاده ام به صحبت نامردمان حزین دور زمانه ام، ستمی زین بتر نکرد
2 وحشی غزال من، شده هم آخور خران جوری به کس، زمانه ازین بیشتر نکرد
3 گردن کشید، از قفسی عندلیب و گفت آسوده بلبلی که سر از بیضه برنکرد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 نوشیده چمن دردی جام طربش را با دامن گل پاک نموده ست، لبش را
2 خوش کرده ام ای دیده به پیوند دل خویش از سلسله ها، طرّه ٔ عالی نسبش را
1 از فیض ریزش مژه، تر شد دماغ ما افتاد سایهٔ رگ ابری به باغ ما
2 خودکامیی ز تلخی دشنام داشتیم شیرین تبسّمی نمکی زد به داغ ما
1 نبندی دل ای بخرد هوشیار به جادوی نیرنگی روزگار
2 فریبنده دیوی ست زرّین پرند سیه دل نگاریست سیمین عذار
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به