1 از سوز سینه مغز سرم در گرفته است باز چو شمع سوختن از سر گرفته است
2 تیر گرفت بر سخنم کی رسد چو تیغ طبعم زره به دوش زجوهر گرفته است
3 تا مهر اوست انجمن افروز خاطرم با شعله صحبت دل من درگرفته است
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ز دست درد مجنونمشربان را در بیابانها به دامن میرسد مانند گل چاک گریبانها
2 مبادا خار خواهش دامن دل را به چنگ آرد در این گلشن به رنگ غنچه جمع آرید دامانها
1 نباشد عقدهای در خاطر ار ابنای دنیا را به سان رشتهٔ گوهر به هم راهیست دلها را
2 به خال روی رنگی میدهم نسبت سویدا را نهان در گرد کلفت دیدهام از بس که دلها را
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به