1 خوش آنکه چو یاد از اسیریم کنی آیی شبی و رحم به پیریم کنی
2 پایت مالم، که پایمالم نکنی؛ دستت بوسم، که دستگیریم کنی
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دمید از شاخ زرین گل، چکیدش سیمگون شبنم؛ عیان شد طلعت عیسی، فشاند از شرم خوی مریم
2 نفس زد صبح و، ز انفاسش، ادیم خاک شد جنبان؛ چنان کز نفخ روح آویخت جان در قالب آدم!
1 چو رویت، لاله ی رنگین نباشد چو مویت، نافه یی در چین نباشد
2 مهی و، مه باین پرتو ندیدم؛ شهی و، شه باین تمکین نباشد!
1 دلم، از بیکسی مینالد و، کس نیست دمسازش؛ چو مرغی کو جدا افتاده باشد از همآوازش!
2 همانا، نامهٔ قتل مرا آورده از کویی که خون میریزد از بال کبوتر وقت پروازش
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به