1 مجنون که تمام محو لیلی نشود شایستهٔ انوار تجلی نشود
2 گفتی که به عشق دل تسلی گردد عشق آن باشد که دل تسلی نشود
1 مرا در دل غم جانانهای هست درون کعبهام بتخانهای هست
2 ز لب مهر خموشی بر ندارم که در زنجیر من دیوانهای هست
1 نه پر ز خون جگرم از سپهر مینائی است هلاک جانم ازین بیوفای هر جائی است
2 یکی ببین و یکی جوی و جز یکی مپرست از آن جهت که دو بینی قصور بینائی است