1 در سینه ز عشق، داغ بسیار بس است اغیار شوند گو جهان، یار بس است
2 دل را بجز از وصال چیزی مدهید چون آینه روزیش ز دیدار بس است
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 چو بو دهد صبحم به دست باد صبا به گردن نفس افتاده می روم از جا
2 قسم به قبضهٔ قدرت که بر سر مردان شکوه سایهٔ شمشیر به ز بال هما
1 عشق پرشور است و ما پراضطراب یار بی رحم است و ما بی آب و تاب
2 دوش زلفش در خیال من گذشت تا سحر شب مار می دیدم به خواب
1 به آب دیده کنم سبز، خط ریحان را غبار کفر، لباس است حسن ایمان را
2 ز خط و زلف چه فرق است روی جانان را ز هم جدا نتوان کرد کفر و ایمان را
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به