1 مشوش است دلم از کرشمه سلمی چنانکه خاطر مجنون ز طره لیلی
2 چو گل شکر دهیم در دل شود تسکین چو ترش روی شوی وارهانی از صفری
3 بغنچه تو شکر خنده نشئه باده بسنبل تو در گوش مهره افعی
4 ببرده نرگس تو آب جادوی بابل گشاده غنچه تو باب معجز موسی
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 شنبه شادی و اول مه آذر زخمه بر افکن بعود و عود بر آذر
2 باده فراز آر و دل برنج میازار شاد دل از یار باش و باده همی خور
1 هرکه جانان را بمهر اندر عدیل جان کند گر تواند جان خویش اندر ره جانان کند
2 هرکه جوید رای دلبر کی رضای دل کند هرکه خواهد کام جانان کی هوای جان کند
1 هم مساعد یار دارم هم مساعد روزگار بخت با من سازگار و یار با من سازگار
2 لیکن از گفتار بدگویان من دور است دوست لیکن از کردار بدخواهان ز من فرداست یار
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به