1 شادم به دل خراب در ویرانه مجنونشدن است باب در ویرانه
2 بی دیده دل از عشق شد آباد، که نیست روزن طلب آفتاب در ویرانه
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 لذت شادی نداند جان چو با غم خو گرفت دشمن عیدست هر دل کو به ماتم خو گرفت
2 دایم از جام بلا زهر هلاهل میکشد کی لب عاشق به آب خضر و زمزم خو گرفت؟
1 سیری نپذیرد از هوس نفس دلیر عشق است به طعمهای رضامند چو شیر
2 افتد هوس از کار و تسلی نشود طفل از بازی مانده توان یافت، نه سیر
1 در راه تا رود ز من آن نازنین جدا دستش جدا عنان کشد و آستین جدا
2 چون بر نشان پای تو مالم رح نیاز نتوان چو سایه کرد مرا از زمین جدا
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به