1 پریشان خاطرم از همنشینان عزلتی دارم خموشی صحبت خاصی ست، با خود خلوتی دارم
2 نمی آرد دل آزرده تاب نکهت زلفش دماغ آشفته ام، از بوی سنبل وحشتی دارم
3 سر خجلت به پیش افکنده ام از کرده های خود به بیکاری سر آرم عمر را تا فرصتی دارم
4 نه جان را وصل دلخواهی، نه دل را قوت آهی من حسرت نصیب از زندگانی تهمتی دارم
5 نباشد بهتر از می در کف دریادلان چیزی به زاهد جام خود را چون نبخشم؟ همّتی دارم
6 به تن دارم تب گرمی، به لب دارم دم سردی مرا بیماری عشق است، بر جان منّتی دارم
7 نمی یابم سراغ لیلی رم خورده خود را به یاد وحشتش، با چشم آهو الفتی دارم
8 کسی هرگز نبیند راه از خود رفتن ما را حزین ، از حلقه مجلس، کمند وحدتی دارم
دیدگاهها **