1 گیسو به سر زلف تو در خواهم بست تا بنشینی چو دوش نگریزی مست
2 پیش از مستی هر آنچم اندر دل هست میگویم تا باز نگوئی شد مست
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ایام بر آن است که تا بتواند یک روز مرا به کام دل ننشاند
2 عهدی دارد فلک که تا گرد جهان خود میگردد مرا همی گرداند
1 ای تُنگ شکر چون دهن تنگت نی رخسارهٔ گل چون رخ گلرنگت نی
2 از تیر مژه این دل صد پارهٔ من میدوز و ز پاره دوختن ننگت نی
1 از بس که کند زلف تو با روی تو ناز بیم است که از رشک کنم کفر آغاز
2 من بندهٔ بادی شوم ای شمع طراز کو زلف تو را ز روی بر دارد باز
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به