1 از هستی خود چو بی خبر خواهم بود این جا بُدنم هیچ نمی دارد سود
2 زین مزبله زود رخت بر باید بست وز ننگ وجود تا عدم رفتن زود
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 هر نقش که بر تختهٔ هستی پیداست آن صورت آن کس است کان نقش آراست
2 دریای کهن چو بر زند موجی نو موجش خوانند و در حقیقت دریاست
1 یا رب ز قضا بر حذرم میداری وز حادثه ها بی خبرم میداری
2 هر چند ز من بیش بدی میبینی هر دم ز کرم نکوترم میداری
1 ای عمر عزیز داده بر باد از جهل وز بیخبری کار اجل داشته سهل
2 اسباب دو صد ساله سگالیده به پیش نا یافته از زمانه یک ساعت مهل
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به