-
لایک
-
ذخیره
- شاعر
- عکس نوشته
- ثبت کامنت
- دیگر شعرها
1 گر نه آن زلف سیه قصد شبیخون دارد پس چرا دل همه شب حال دگرگون دارد
2 من و نظارهٔ باغی که بهاران آنجا خاک را خون شهیدان تو گلگون دارد
3 من دیوانه و زلف تو گرفتن، هیهات زان که این سلسله صد سلسله مجنون دارد
4 در خور خرمی هر دو جهان دانی کیست آن که از دست غمت خاطر محزون دارد
5 گرچه خوبان به ستم شهرهٔ شهرند اما دل سنگین تو کین از همه افزون دارد
6 میتوان یافت ز خون باری چشم مردم که لب لعل تو دل های جگر خون دارد
7 در وجودی که تویی کی ره صحرا گیرد در درونی که تویی کی سر بیرون دارد
8 هر کجا جلوهٔ بالای تو باشد به میان راستی سرو کجا قامت موزون دارد
9 نه همین فتنهٔ چشم تو فروغی تنهاست چشم فتان تو یک طایفه مفتون دارد