1 گر خون نشود قوت جانم که دهد ده سال به اطلاق زبانم که دهد
2 در زندان نهان رایگانم که دهد آبم متعذرست نانم که دهد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 چون ره اندر برگرفتم دلبرم در برگرفت جان به دل مشغول گشت و تن ز جان دل برگرفت
2 خواست تا او پایهای من بگیرد در وداع پای ها زو در کشیدم دست ها بر سر گرفت
1 بیچاره تن من که ز غم جانش برآمد از دست بشد کارش و از پای درآمد
2 هرگز به جهان دید کسی غم چو غم من کز سر شودم تازه چو گویم به سر آمد
1 لعبتی را که صد هنر باشد شاید ار بر میان کمر باشد
2 نیست لعبت لطیف گر چه لطیف به بر عقل بی خطر باشد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به