1 رفتم به کنشت گبر و ترسا و یهود زیرا که عبادتگه رهبان تو بود
2 از سنگ و کلوخ و در و دیوار کنشت جز زمزمه ذکر تو گوشم نشنود
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 سی و دو خط رخت گنج ترا افتتاح ظلمت زلف تو شب، نور جمالت صباح
2 جان و جهان می دهم وصل ترا می خرم بین که چه بیع و شری دید ضمیرم صلاح
1 از تو خوبی طمع مهر و وفا نتوان کرد گله با وصل گل از خار جفا نتوان کرد
2 کرده ام قیمت یک موی تو را هر دو جهان گرچه او را به چنان تحفه بها نتوان کرد
1 مطلع انوار زلفت مسکن جان و دل است «رب انزلنی » بیان آن مبارک منزل است
2 گرچه دل در زلف خوبان بستن از دیوانگی است عاشقی کو دل در آن زنجیر بندد عاقل است
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به