1 در کوی تو آب چشمم از سر بگذشت وز خاک در تو چشم من سیر نگشت
2 بر من مفشان تو دست تا نفشانم از دست تو بر سر همه خاک در و دشت
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 در عشق هیچ درد چو درد فراق نیست بر دل غمی بتر ز غم اشتیاق نیست
2 از من مخواه صبر و مفرمای دوریم کم طاقت صبوری و برگ فراق نیست
1 کسی که بر لب لعل تو کامرانی یافت چو خضر تا به ابد عمر جاودانی یافت
2 هر آنکه دید رخت جان آشکارا دید هر آنکه یافت لبت آب زندگانی یافت
1 الامان الامار جان جهان در دل خاک تیره شد پنهان
2 گشت امن و امان نهان از چشم تا نهان گشت شخص امن و امان
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به