1 در یافتم آخر ز قضاش را به شبش صد بوسه زدم بر لب همچون رطبش
2 او خواست که دشنام دهد حالی من دشنام به بوسه در شکستم به لبش
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 کس چون تو به عقل زندگانی نکند در شیوهٔ عشق مهربانی نکند
2 ای یار سبک روح ز وصلت امشب شادم اگر این صبح گرانی نکند
1 این اشک عقیق رنگ من چون بچکد آب از دل سنگ و چشم گردون بچکد
2 چشمم چو ز تو برید ازو خون بچکید شک نیست که از بریدگی خون بچکید
1 شاها فلکت اسب سعادت زین کرد وز جملهٔ خسروان تو را تحسین کرد
2 تا در حرکت سمند زرین نعلت بر گل ننهد پای زمین سیمین کرد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به