1 در عشق دلم هیچ نمیسنجد از او هر دم به غمی دگر همی رنجد از او
2 زان تنگ دهان میبنگویم سخنی تنگ است دهان برون نمیگنجد از او
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 گاهی به سخن قوت روانم بخشی گاهی به سحر راز نهانم بخشی
2 گر دل ببری هزار دل باز دهی ور جان ببری هزار جانم بخشی
1 تا دل ز کمال تو نشان یافت جان عشق تو در میان جان یافت
2 پروانهٔ شمع عشق شد جان چون سوخته شد ز تو نشان یافت
1 زان پیش که بودها نبودست بود تو ز ما جدا نبودست
2 چون بود تو بود بود ما بود کی بود که بود ما نبودست
1 ترا در علم معنی راه دادند بدستت پنجهٔ الله دادند
2 ترا از شیر رحمت پروریدند براه چرخ قدرت آوریدند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به